برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 22:15
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 5:10
دلم از بی فکری بعضی از آدما گرفته.
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 5:10
بلاخره یه روزی این دندون لق رو می کَنم و می ندازمش دور!
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:41
لطفا
لطفا
لطفا
برای لهجه و گویش هر منطقه و استانی ارزش و احترام قائل باشین.
مرسی اه :/
+ خواستم از خاطرات امروزم براتون بگم ولی
ولی این یه مورد چند روزیه که خیلی اذیتم می کنه :/ مخصوصا از طرف همشهریام :/ --__--
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:41
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:41
امروز گرفتم.
در وصف این کتاب همین یه جمله ی پشت کتاب کافی ست تا مخاطب جذب یک کتابِ داستانِ طنز بشه: " هنگام مطالعه با صدای آهسته بخندید، همسایه ها خوابیده اند. "
داستان در مورد یه خانواده ی بجنوردیه که " محسن" پسر کوچک خانواده روایتگر و نقش اصلی و در کل طناز ماجراست.
+ بخونید. ضرر نمی کنید : )
+ یه برش از کتاب به روایت تصویر
+ تایم ژیمناستیک شون بود. بچه ها رو به مربی شون سپردیم و دوباره برگشتم تو کلاس تا رضایت نامه ی امروز (چهارشنبه) شونو به کیف هاشون بچسبونم تا والدینی که میان دنبالشون، در نگاه اول ببینن. قراره به مناسبت هوای پاک فسقلامونو به یه جشن ببرن و بازیگر محبوب دهه هفتادیا یعنی فسقلی عزیز رو هم بیارن تا برای بچه ها اجرا داشته باشن.
کارم تموم شد و یه سر به کلاس مجاور زدم و برای یک لحظه زمان از دستم در رفت که متوجه شدم تایم کلاسشون تموم شده. وقتی بر گشتم تو کلاس با صحنه ی زیر مواجه شدم. این شالگردن فلک زده ی بنده ست که یکی از همین فسقلا از روی جا لباسی برداشته و دست و پای بقیه رو باهاش میبنده -__-
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:41
دعاگوی همه ی بزرگواران بودم.
ان شاءالله قسمت و روزی خودتون بشه : )
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 14:08
همین دیگه.
چند روز پیش می خواستم یه کیف دستی بخرم ولی هر چی گشتم چیزی باب میلم پیدا نکردم. اون مدلایی رو هم که پسند می کردم یا رنگ دلخواهمو نداشتن یا گرون بودن و وسعم نمی رسید تا اینکه به پیشنهاد مامان خانمی مبنی بر اینکه نخ قیطون (مکرومه) بخریم و ایشون برام ببافن. آما...
آما
از اونجایی که دو روزه دیگه تولد آبجی خانمه و قراره یه کیف مکرومه از طرف مادر خانمی کادو بگیره، این کیف منم به عنوان کادوی تولدم به حساب میاد و روز تولدم نباید از ایشون انتظار کادو داشته باشم :| (مگه میشه )
+ میگما، چقدر بلاگر متولد دی ماه زیاد داریم!
نهم آرزو، یازدهم سمیرا، چهاردهم بانوچه، بیستم مریم سادات، بیست و سوم دلژین و بیست و ششم حوای سیب سبز دوست :دی
++ فکر کنم برای تولد خواهرم یه بوس بنشونم رو لپشو تبریک مبریک بگم و کلی آرزوی قشنگ قشنگ براش بکنم.همین. آخه جیبام عزا گرفتن و کارت بانکی هم که وضعش معلومه
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 14:08
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 14:08
دعاگوی همه ی بزرگواران بودم.
ان شاءالله قسمت و روزی خودتون بشه : )
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 21:59
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 21:59
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 2:22
مثل هفته گذشته، گوشه ی دنجم نشسته بودم و برنامه های هفته پیش رو تو دفترچه های بچه ها می چسبوندم. غیر از چسبکاری باید آخر دفترچه ها رو هم نگاه کنم ببینم مادرای گل دخترا و گل پسرامون نامه ای، یادداشتی چیزی نوشتن یا نه. دفترچه ی اول، دوم، سوم، پنجم و... سفید بودن و چیزی یادداشت نشده بود. تا اینکه نوبت به دفترچه ی امیر محمد رسید.
+ ببینید و راضی باشید : )
+ سه شنبه هفته ی پیش کدومتون نفرینم کردین؟ --_-- :( اگه بفهمم :/ (آیکون خط و نشون)
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33
یه وقتایی تو انقددددر خودتو نمی بینی و دستِ کم می گیری که وقتی یه نفر استعدادتو میبینه و ازت تعریف می کنه به خودت میای میگی آره راستم میگه. این من بودم؟
+ کلاه شالمو بعلاوه ی دستکشایی رو که خودم به کمک مادر خانمی بافتم رو دیده و از تعجب دهنش باز مونده بود که من چقدر هنرمندم ✌
اصن باید تیتر رو عوض کنم و بذارم هنرمند کی بودم من؟ ✌
بعدا نوشت: اینم از عکس :دی
دستکشا دو جفتنا ولی از هر جفت یکیشو دستم کردم که باهاش چش و چال ملتو کور کنم :دی /البته دور از جون شما : ) /
کلاه سفیده، شالگردن هم هست. اگه بندشو باز کنی، می تونی به عنوان پوشاننده ی گردن استفاده کنی بعله ✌
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33
امروز تو مسیر برگشت یه پیر مردی رو دیدم که روی یه چهار پایه نشسته بود و یه قفس هم روبه روش بود و سرشم پایین بود و کفشای رهگذرا رو دید میزد :دی
از کنارش عبور کردم و به مسیرم ادامه دادم ولی چند قدم رفته رو برگشتم و یه فال ۵۰۰ تومانی طلب کردم. (قیمت فال هاش همین بود)
طوطیِ فالگیر ابتدا دو عدد فال رو با نوک خوشکلش بیرون کشید ولی بعد از یه مدت استخاره توسط صاحب طوطی، دوباره به چرخه ی فالگیری برگشتن و پروسه ی فال گرفتن توسط طوطیِ فالگیر (دوباره) به جریان افتاد.
القصه، فالی که پیش روی شوماست ماحصل تلاش طوطیِ فالگیر در دو مرحله ست : )
+ببینید و راضی باشید : )
+فقط سه خط آخرش
++اصلاح شد :/
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33
اینجا رو بخونید.
انقدر خوبه که حاضر نیستم متنشونو کوتاه و مختصر کنم و به قولی لپ کلامو برسونم. ترجیح میدم خودتون بخونید و با وب سایتشون آشنا بشید ^_^ البته اگه تا به امروز و تا به این لحظه ندیدین!
وبسایت مشق شب وابسطه به حجت الاسلام و المسلمین آقای شهاب مرادی.
پیشنهادشون حرف نداره فقط مشکل اینجاست که اون کتاب، الان، در اختیارم نیست. ولی به حول و قوه الهی حتما پیاده ش می کنم. ^_^
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33
یه وقتایی تو انقددددر خودتو نمی بینی و دستِ کم می گیری که وقتی یه نفر استعدادتو میبینه و ازت تعریف می کنه به خودت میای میگی آره راستم میگه. این من بودم؟
+ کلاه شالمو بعلاوه ی دستکشایی رو که خودم به کمک مادر خانمی بافتم رو دیده و از تعجب دهنش باز مونده بود که من چقدر هنرمندم ✌
اصن باید تیتر رو عوض کنم و بذارم هنرمند کی بودم من؟ ✌
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 19:07
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
فاضل نظری
+ دلم نفس کشیدن تو گوهرشاد رو می خواد.
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37
چقدر من این نویسنده رو دوست دارم و دوست دارم یک جا تماااام کتابهاشونو داشته باشم ^_^
نویسنده ی بهترین و زیباترین کتاب عاشقانه ای که تا به اکنون خوندم "پنجشنبه فیرزه ای"
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37

یه هفته س هوس کرده بودم ولی بهر دلیلی نمیشد اما امشب فرق می کرد. یه نفر بود تا کنارم بشینه و بگه دلم هوس شیر قهوه هاتو کرده ^_^ من و زنمو شیر قهوه خوردیم، آقایون منزل به اتفاق دو تا از عموهام قهوه تُرک دست ساز داداش کوچیکه. (مثل زهرمار تلخه موندم چطوری با شکلات تلخ هم می خورن؟! :/ )
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37
مینا(لیلا حاتمی): کاش بهش می گفتم دنیا در بود و نبودش چقدر فرق می کنه...
فقط تو رو می خوام...
برای تو دلم تنگه تنگه...
اما باید بازم صبر کنم!
+فیلم سینمایی "رگ خواب" به کارگردانی حمید نعمت اله
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 11:40
انقدری که با مربیا به این شیرین زبونی طاها خندیدیم که حد نداره ^_^
خنده از سر شوق نه مسخره کردن. وقتی ازش میپرسم این چیه که کشیدی؟ همش می گفت ابری کمون ^___^
*رنگین کمون ^_______^
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:55
به قصد خرید کتاب زندگی نامه شهید زین الدین وارد کتابفروشی شدم. سلام کردم که دیدم آقای کتابدار، با گوشی صحبت می کنه، با تکان سر جواب سلاممو داد و رفتم سمت قفسه های کتب دفاع مقدس. پایین قفسه پیداش کردم. کتابو برداشتمو به سمت میزشون رفتم. احوالپرسی کردن و خوشامد گفتن.
+هی من باید به شغل کتابدارا غبطه بخورم چرا؟ :|
کتابو گذاشتم روی میزشونو دوباره بین قفسه های کتاب پرسه میزدم که همقدمم شدن و درباره کتابا برام صحبت می کردن. چند هفته پیش سمیرا، ماهیتابه بدست پیشنهاد جلد دوم کتاب سلام بر ابراهیمو داد. جلد اولشو خونده بودم ولی سعادت ورق زدن جلد دومشو نداشتم تا امروز که یادم اومد و ترس از ماهیتابه و اینکه از اونجایی که دخیل بسته به پنجره فولاد آقام، ترسیدم بزنه ناکارم کنه :/ والا!
یه سال پیش که رفته بودم شهر کتاب یا شایدم کافه کتاب بود! تو یه کتابفروشی دیده بودم یه فضای کوچیکی رو میز و صندلی چیدن تا ملت هم کتاب بخونن و هم چیزی بنوشن (حلال البته :دی) قسمت خوردنشو میذارم کنار، اینکه بشه تو فضای کتابفروشی، کتابم بخونی، جالبه.
ازشون پرسیدم اینجام میشه کتابا رو خوند یا نه؟ جوابشون منفی بود ولی گفتن میشه به امانت برد ^_^
ازشون خواستم کتابایی که به قلم رهبری هستن رو بهم نشون بدن که گفتن هنوز نیاوردن ولی کتابایی رو که رهبری ازشون تقدیر کردنو دارن. گفتم آره دفعه ی قبل که دختر شینا رو خریدم دس
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:55