خرید بک لینک
آخرین واکسنی که زدم فکر می کنم هپاتیتِ نمی دونم نوع چند بود که چند سال پیش زدم ولی از آخرین مراجعه ای که به مرکز بهداشت دیوار به دیوار خونمون داشتم دو ماهه پیش بود که برای تکمیل پرونده ی مادرم مجبور شدم برم و اونجا قد و وزنمو کنترل کنن + چند سوال روانشناسی و تغذیه ای و غیرو ذالک :| چند هفته پیش دلژین از واکسنی حرف میزد که باید هر ده سال تجدید بشه و شواهد حاکی از آن است که کمی دردناک می باشد :/ دیشب به مادر خانمی گفتم فردا روزه می گیرم و بیدارم نکید ولی یه سر به بهداشت بزنید و ببینید واکسنو میزنن یا نه اون وقت بیدارم کنید. از روی عادت ساعت هفت و بیست دقیقه بیدار شدم -_- دیگه خوابم نبرد تا نیم ساعت بعدش که گیج شدم و در عالم رویا دیدم که مامانم میگه محبوبه پاشو بریم واکسنتو بزن. تو همون عالم خواب گفتم تازه خوابیدم بی خیال شین. خودتون برین :| ولی اصرارای مادرم بهم فهموند که " مسخره! خواب کجا بود دقیقا صدای مامانه که داره بیدارت می کنه " واکسن زدم. ده باری حوله گرم کردم و گذاشتم روی بازوی چپم تا درد نگیره ولی داره درد می گیره تو این یه ماهی که مشغولم انقدری خوراکم زیاد شده که ترسیدم وزنم زیاد شده باشه ولی خداروشکر تغییری نکرده و هنوزم پنجاه کیلویم + مستر دچار اگه اینجا رو (احیانا) می خونید، لطفا بر گردین ←:) بزرگواران اگه کسی با ایشون در ارتباطه لطفا بهشون اطلاع بدین.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 22:15

یکی نیست بگه وقتی بودجه ی کافی ندارین، فضای مناسبی ندارین و تعداد صندلی هاتون کمه و مدیریت درستی از برگزاری جشن سرتون نمیشه چه اجباریه جشن بگیرین و در جواب اعتراضات حضار فقط یک کلمه رو پُتک کنید و تو سرشون بزنید و هی بگید "هماهنگ نشد" + اینم از جشنی که از طرف شهرداری برگزار بشه :/ ++ وقتی برگشتیم مدیرمون چنان عصبانی بود که همه مونو از زیر تیغ خشمش عبور داد و کلی توبیخ شدیم ← به دلیل ناهماهنگی :/ +++ امروز انقدری از نظر روحی و جسمی تحت فشار بودم که له له رسیدم خونه. قرار بود بریم خونه عمو ولی خستگیِ تنم مانع از این شد که از جام تکون بخورم و تا خود اذان خوابیدم.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 5:10


دلم از بی فکری بعضی از آدما گرفته.


برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 5:10


بلاخره یه روزی این دندون لق رو می کَنم و می ندازمش دور!

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:41


لطفا

لطفا

لطفا

برای لهجه و گویش هر منطقه و استانی ارزش و احترام قائل باشین.

مرسی اه :/



+ خواستم از خاطرات امروزم براتون بگم ولی

ولی این یه مورد چند روزیه که خیلی اذیتم می کنه :/ مخصوصا از طرف همشهریام :/ --__--

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:41

تقریبا یه ربع بیست دقیقه ای به تایم خدانگهداری بچه ها مونده بود. روی یه نیمکتی نشستم و برای بچه ها قصه و شعر از روی کتاب داستاناشون می خوندم. یه لحظه از خوندن دست کشیدم و سرمو بالا گرفتم که دیدم خیلی معصومانه زل زدن به من. نمیدونم اسمش چیه ولی یه لحظه حس کردم الان وقتشه. کتابو بستم و به بچه ها گفتم : خوشگلای من! من چشامو می بندم و تو دلم یه دعایی می کنم وقتی چشامو باز کردم بگین آمین باشه؟ که گفتن باشه و چشامو بستم. دعا کردم. چشامو باز کردم. و فریاد بچه ها که یک صدا می گفتن "آمین!" آمین... + همیشه دوست داشتم یه روزی این چنین حرکتی رو انجام بدم و از بچه ها بخوام تا آمین گوی من باشن. راستش چند باری با یسنا و فسقلای فامیل انجام داده بودم ولی دعای دسته جمعی اونم از نوع مهد کودکیش به خوابم هم نمیدیدم. خدایا شکرت : )

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:41

امروز گرفتم. در وصف این کتاب همین یه جمله ی پشت کتاب کافی ست تا مخاطب جذب یک کتابِ داستانِ طنز بشه: " هنگام مطالعه با صدای آهسته بخندید، همسایه ها خوابیده اند. " داستان در مورد یه خانواده ی بجنوردیه که " محسن" پسر کوچک خانواده روایتگر و نقش اصلی و در کل طناز ماجراست. + بخونید. ضرر نمی کنید : ) + یه برش از کتاب به روایت تصویر + تایم ژیمناستیک شون بود. بچه ها رو به مربی شون سپردیم و دوباره برگشتم تو کلاس تا رضایت نامه ی امروز (چهارشنبه) شونو به کیف هاشون بچسبونم تا والدینی که میان دنبالشون، در نگاه اول ببینن. قراره به مناسبت هوای پاک فسقلامونو به یه جشن ببرن و بازیگر محبوب دهه هفتادیا یعنی فسقلی عزیز رو هم بیارن تا برای بچه ها اجرا داشته باشن. کارم تموم شد و یه سر به کلاس مجاور زدم و برای یک لحظه زمان از دستم در رفت که متوجه شدم تایم کلاسشون تموم شده. وقتی بر گشتم تو کلاس با صحنه ی زیر مواجه شدم. این شالگردن فلک زده ی بنده ست که یکی از همین فسقلا از روی جا لباسی برداشته و دست و پای بقیه رو باهاش میبنده -__-

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 21:41


دعاگوی همه ی بزرگواران بودم.

ان شاءالله قسمت و روزی خودتون بشه : )

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 14:08

همین دیگه. چند روز پیش می خواستم یه کیف دستی بخرم ولی هر چی گشتم چیزی باب میلم پیدا نکردم. اون مدلایی رو هم که پسند می کردم یا رنگ دلخواهمو نداشتن یا گرون بودن و وسعم نمی رسید تا اینکه به پیشنهاد مامان خانمی مبنی بر اینکه نخ قیطون (مکرومه) بخریم و ایشون برام ببافن. آما... آما از اونجایی که دو روزه دیگه تولد آبجی خانمه و قراره یه کیف مکرومه از طرف مادر خانمی کادو بگیره، این کیف منم به عنوان کادوی تولدم به حساب میاد و روز تولدم نباید از ایشون انتظار کادو داشته باشم :| (مگه میشه ) + میگما، چقدر بلاگر متولد دی ماه زیاد داریم! نهم آرزو، یازدهم سمیرا، چهاردهم بانوچه، بیستم مریم سادات، بیست و سوم دلژین و بیست و ششم حوای سیب سبز دوست :دی ++ فکر کنم برای تولد خواهرم یه بوس بنشونم رو لپشو تبریک مبریک بگم و کلی آرزوی قشنگ قشنگ براش بکنم.همین. آخه جیبام عزا گرفتن و کارت بانکی هم که وضعش معلومه

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 14:08

۷:۲۳ دقیقه ی صبحه. تازه از خواب بیدار شدم. البته با صدای رشید پور از خواب پریدم. آخه هر روز صبح، ساعت هفت بیدار میشم و قبل از اینکه ماگمو از آب جوش پر کنم و بشینم دونه دونه خرما بچپونم تو دهنم تی وی رو روشن می کنم. ولی امروز خان داداش نشسته کنار بخاری و لیوانشو از آب جوش پر کرده و دونه دونه خرما می چپونه تو دهنش همین که بیدار شدم، هراسون پریدم تو هال خان داداش: بیگیر بخواب امروز مهد تعطیله به علت آلودگی هوا! من: :| بعد کانال تی وی رو از شبکه سه به شبکه استانی عوض می کنه و زوم می کنم به زیر نویسی که بیانگر اینه که "کلیه مدارس هفت گانه مشهد ....... در شیفت صبح و عصر تعطیل می باشد."

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 14:08


دعاگوی همه ی بزرگواران بودم.

ان شاءالله قسمت و روزی خودتون بشه : )

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 21:59

کی گفته یه کودک ده دوازده ساله حق نداره توی اتوبوس روی صندلی بشینه و باید جاشو بده به شُمای مسن؟ کی گفته یه کودک ده دوازده ساله حق نداره توی اتوبوس روی صندلی بشینه و باید شمای جوان بشینید؟ بخدا این هام توان ایستادن ندارن. دختره جلوی چشام تو اتوبوس انقدر این پا و اون پا کرد که آخر سر از زور ضعف روی دو پا نشست کف اتوبوس. به شخصه خیلی مراعات می کنم تا خانم مسنی یا بارداری یا بچه بغلی جلوی منه نشسته، ایستاده نباشه. حتی شده خانمی که نشسته بوده روی صندلی یی که من کنارش ایستاده بودم پیاده شد و من چشم گردوندم تا دختر ده دوازه ساله ای رو ببینم و بگم بیاد بشینه تا این پا و اون پا نکنه و نشین">نشینه کف اتوبوس.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 21:59


همینم مونده فقط این فسقلی بهم گیر بده که چرا انقدر چای می خورم -_-

یه چیز دیگه م گفت که نمیشه اینجا بازگو کرد :|


برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 2:22

۱- میگفت: پسرم اخلاق و رفتارش به خانواده شوهرم رفته. انقدر شیطونه که یه روزی که خواهرم تازه از حمام بر گشته بوده و انواع و اقسام لوسیون و کرم و روغن و لاک و فلان جلوش پهن کرده بوده تا استعمال کنه و به بدنش بزنه سینا میره تو اتاقشو با فاصله میشینه و به خاله و کارهای خاله نگاه می کنه. خودمم با فامیلای شوهرم گرم گرفته بودم و حواسم از سینا پرت میشه که یهو با صدای جیغ خواهرم که می گفته سیناااااااااااا! به خودمون اومدیم. + قضیه از این قراره که آقا سینا از غفلت خاله خانم استفاده می کنه و دستاشو تو پیاله ی ماستی که روی میز ناهارخوری بوده، کرده و از درگاه اتاق به حالت دو به سمت خاله خانم هجوم میبره و کل ریخت و قیافه ی خاله جان رو با ماست یکی میکنه (^_^) ۲- تعریف می کنه که: یه روزی رفته بودیم طبیعت گردی، وقتی همه مشغول خوردن و امثالهم بودن روی یه سکویی میشینم که یهو یه چیزی کنار پاهام راه میره و وول می خوره. میبینم یه ملخ به چه بزرگی کنارمه. جیغ زنان بلند میشم و بر می گردم که میبینم برادر شوهرا و خانواده شوهرم ریسه میرن و متوجه شیطنت فردِ مذکر مذکور میشم (-_-) بعد نوبت به بقیه رسید و هر کسی یه چیزی رو تعریف کردن و یهو نگاه ها به سمت من چرخید. گفتم من کودکیِ آرومی داشتم فقط نمیدونم چرا کلی شکستگی توی صورتم (مابین ابروهام) و پسِ سرم و پیشانیم دارم؟! (کار من نبوده و نیست! :/ ) ولی... که

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 2:22

مثل هفته گذشته، گوشه ی دنجم نشسته بودم و برنامه های هفته پیش رو تو دفترچه های بچه ها می چسبوندم. غیر از چسبکاری باید آخر دفترچه ها رو هم نگاه کنم ببینم مادرای گل دخترا و گل پسرامون نامه ای، یادداشتی چیزی نوشتن یا نه. دفترچه ی اول، دوم، سوم، پنجم و... سفید بودن و چیزی یادداشت نشده بود. تا اینکه نوبت به دفترچه ی امیر محمد رسید. + ببینید و راضی باشید : ) + سه شنبه هفته ی پیش کدومتون نفرینم کردین؟ --_-- :( اگه بفهمم :/ (آیکون خط و نشون)

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33


آکولات چیست؟

همون شکلات است اما به زبان الیاس شش ساله!

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33

یه وقتایی تو انقددددر خودتو نمی بینی و دستِ کم می گیری که وقتی یه نفر استعدادتو میبینه و ازت تعریف می کنه به خودت میای میگی آره راستم میگه. این من بودم؟ + کلاه شالمو بعلاوه ی دستکشایی رو که خودم به کمک مادر خانمی بافتم رو دیده و از تعجب دهنش باز مونده بود که من چقدر هنرمندم ✌ اصن باید تیتر رو عوض کنم و بذارم هنرمند کی بودم من؟ ✌ بعدا نوشت: اینم از عکس :دی دستکشا دو جفتنا ولی از هر جفت یکیشو دستم کردم که باهاش چش و چال ملتو کور کنم :دی /البته دور از جون شما : ) / کلاه سفیده، شالگردن هم هست. اگه بندشو باز کنی، می تونی به عنوان پوشاننده ی گردن استفاده کنی بعله ✌

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33

امروز تو مسیر برگشت یه پیر مردی رو دیدم که روی یه چهار پایه نشسته بود و یه قفس هم روبه روش بود و سرشم پایین بود و کفشای رهگذرا رو دید میزد :دی از کنارش عبور کردم و به مسیرم ادامه دادم ولی چند قدم رفته رو برگشتم و یه فال ۵۰۰ تومانی طلب کردم. (قیمت فال هاش همین بود) طوطیِ فالگیر ابتدا دو عدد فال رو با نوک خوشکلش بیرون کشید ولی بعد از یه مدت استخاره توسط صاحب طوطی، دوباره به چرخه ی فالگیری برگشتن و پروسه ی فال گرفتن توسط طوطیِ فالگیر (دوباره) به جریان افتاد. القصه، فالی که پیش روی شوماست ماحصل تلاش طوطیِ فالگیر در دو مرحله ست : ) +ببینید و راضی باشید : ) +فقط سه خط آخرش ++اصلاح شد :/

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33


اینجا رو بخونید.


انقدر خوبه که حاضر نیستم متنشونو کوتاه و مختصر کنم و به قولی لپ کلامو برسونم. ترجیح میدم خودتون بخونید و با وب سایتشون آشنا بشید ^_^ البته اگه تا به امروز و تا به این لحظه ندیدین!

وبسایت مشق شب وابسطه به حجت الاسلام و المسلمین آقای شهاب مرادی.


پیشنهادشون حرف نداره فقط مشکل اینجاست که اون کتاب، الان، در اختیارم نیست. ولی به حول و قوه الهی حتما پیاده ش می کنم. ^_^

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 7:33


یه وقتایی تو انقددددر خودتو نمی بینی و دستِ کم می گیری که وقتی یه نفر استعدادتو میبینه و ازت تعریف می کنه به خودت میای میگی آره راستم میگه. این من بودم؟



+ کلاه شالمو بعلاوه ی دستکشایی رو که خودم به کمک مادر خانمی بافتم رو دیده و از تعجب دهنش باز مونده بود که من چقدر هنرمندم ✌

اصن باید تیتر رو عوض کنم و بذارم هنرمند کی بودم من؟ ✌

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 19:07

دیگه داروهامو نمی خورم -_- وقتی بناست هر روز تو بغل یکی از بچه ها باشم و بی هوا یه سرفه سیلی وار بخوره تو صورتم :| انقدر هم که دوسشون دارم نمی تونم دعواشون کنم و بگم نیاین : ) + خیلی خوشحال میشم وقتی یه نفر اسم اسپریمو بپرسه ^_^ تو مسیر خونه بودم که یادم اومد اسپری بدنم رو به اتمامه. یه فروشگاه لوازم آرایشی پیدا کردم و پریدم تو مغازه شو دو تا خریدم. یکی برای خودم یکی هم آبجی خانم. اسمشم AKAT هست، اونم از نوع زردش. (رنگ بدنه ش زرده) هم ارزونه و هم بو و عطر خوبی داره ضمنا ماندگاریشم عالیه.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37


بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست


فاضل نظری



+ دلم نفس کشیدن تو گوهرشاد رو می خواد.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37

ساعت 1:47 دقیقه بامداد روز یکشنبه ست. تازه از خواب! یا بهتره بگم این کابوس لعنتی باعث بیداری من شد وگرنه تا خود صبح لالا کرده بودم. سنم به جنگ نمی خوره. از وقتی خودمو شناختم تمام درک و فهمم ازجنگ شد یه سنگ قبر؛ سنگ قبر یه شهید. و بعدها علاقه م به شهید کاوه و دفاع مقدس منو به سمت خوندن زندگی نامه شهدا سوق داد. همین. شاید حضورم بین بچه ها باعث شده خوابهامم کودکانه باشه و به این سمت بره. نمیدونم اون فرمانده ی کریه منظرِ لعنتیِ عراقی چی از جونم می خواد که هر دو باری که این کابوسو دیدم بهمراه یه کودک عراقی، تفنگ به دست جلوی چشمان به ظاهر بسته م نمایان میشه! توی یه اتاقی رزمنده هایی رو میبینم که تو اون خونه و اتاق محاصره شدن. مهماتشون تموم شده. (چشامو میبندم. فشاری که به چشمام میدم گویای اینه که دارم تمام سعیمو می کنم به یاد بیارم اونچه رو که دیدم.) دوباره از سر گرفته میشه و صدای تیراندازی به گوش میرسه. ... (یادم نمیاد) داره میاد بالا، میدونه دیگه تیری براشون نمونده. قفل درو با یه تیر باز می کنه. اتاق به حالت نیمه تاریکه، فقط دو نفر زنده موندن. با خشونت میارشون پایین. توی یه اتاق دیگه. منم خواسته یا ناخواسته همراهیشون می کنم. .... چهره ی رزمنده ها رو ندیدم. در باز میشه. با دو تا کودک عراقی اومد داخل. بچه ها لوله ی تفنگ ها رو به سمت رزمنده ها می گیرن و بعد... صدای جیغ یه زن. گنگ و

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37

۱- نزدیکای یک بود که رسیدم خونه. امروز به نسبت روزای دیگه یکم سردتر بود. همیشه قبل از اینکه حرکت کنم زنگ میزنم به مامانم تا برام چایی بریزه و تا میرسم خونه سرد بشه و خورده نخورده برم خونه بی بی چرا که اونا هر روز منتظرم هستن. ۲- دلم برای امیرحسین می سوزه. تکلمش یه مقدار که چه عرض کنم خیلی مشکل داره و تازه یه ساله که میبرنش گفتاردرمانی و به قول مامانش پیشرفت خوبی داشته. سر همین مسئله بچه ها خیلی اذیتش می کنن. خیلی سعی می کنم حرفاشو بفهمم ولی به سختی متوجه میشم. ۳- زنگ میزنم خونه شون و میگم مامانت خونه س چون مامانم می خواد بیاد پیشش یه سر ببینتش. میگه آره ولی مگه تو نمیای؟ میگم نه هوا سرده. فوحشم میده و میگه اومدیا -_- اینم از محبت خرکی دختر عموم

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37


چقدر من این نویسنده رو دوست دارم و دوست دارم یک جا تماااام کتابهاشونو داشته باشم ^_^


نویسنده ی بهترین و زیباترین کتاب عاشقانه ای که تا به اکنون خوندم "پنجشنبه فیرزه ای"



برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37



یه هفته س هوس کرده بودم ولی بهر دلیلی نمیشد اما امشب فرق می کرد. یه نفر بود تا کنارم بشینه و بگه دلم هوس شیر قهوه هاتو کرده ^_^ من و زنمو شیر قهوه خوردیم، آقایون منزل به اتفاق دو تا از عموهام قهوه تُرک دست ساز داداش کوچیکه. (مثل زهرمار تلخه موندم چطوری با شکلات تلخ هم می خورن؟! :/ )

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 9:37


مینا(لیلا حاتمی): کاش بهش می گفتم دنیا در بود و نبودش چقدر فرق می کنه...

فقط تو رو می خوام...

برای تو دلم تنگه تنگه...

اما باید بازم صبر کنم!


+فیلم سینمایی "رگ خواب" به کارگردانی حمید نعمت اله

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 11:40


همیشه گند میزنم.

هر بار کثیف میشه و هی باید با پَد تمیزش کنم.

دست راستمو میگم. سخت ترین کار ممکن همینه :دی لاک زدن دست راست به کمک دست چپ :|


+ چون راست دستم، لاک ناخنای دست چپم خیلی تر و تمیز از آب در میاد ولی امان از دست راست :/



^_^

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 11:40


انقدری که با مربیا به این شیرین زبونی طاها خندیدیم که حد نداره ^_^

خنده از سر شوق نه مسخره کردن. وقتی ازش میپرسم این چیه که کشیدی؟ همش می گفت ابری کمون ^___^


*رنگین کمون ^_______^

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:55

به قصد خرید کتاب زندگی نامه شهید زین الدین وارد کتابفروشی شدم. سلام کردم که دیدم آقای کتابدار، با گوشی صحبت می کنه، با تکان سر جواب سلاممو داد و رفتم سمت قفسه های کتب دفاع مقدس. پایین قفسه پیداش کردم. کتابو برداشتمو به سمت میزشون رفتم. احوالپرسی کردن و خوشامد گفتن. +هی من باید به شغل کتابدارا غبطه بخورم چرا؟ :| کتابو گذاشتم روی میزشونو دوباره بین قفسه های کتاب پرسه میزدم که همقدمم شدن و درباره کتابا برام صحبت می کردن. چند هفته پیش سمیرا، ماهیتابه بدست پیشنهاد جلد دوم کتاب سلام بر ابراهیمو داد. جلد اولشو خونده بودم ولی سعادت ورق زدن جلد دومشو نداشتم تا امروز که یادم اومد و ترس از ماهیتابه و اینکه از اونجایی که دخیل بسته به پنجره فولاد آقام، ترسیدم بزنه ناکارم کنه :/ والا! یه سال پیش که رفته بودم شهر کتاب یا شایدم کافه کتاب بود! تو یه کتابفروشی دیده بودم یه فضای کوچیکی رو میز و صندلی چیدن تا ملت هم کتاب بخونن و هم چیزی بنوشن (حلال البته :دی) قسمت خوردنشو میذارم کنار، اینکه بشه تو فضای کتابفروشی، کتابم بخونی، جالبه. ازشون پرسیدم اینجام میشه کتابا رو خوند یا نه؟ جوابشون منفی بود ولی گفتن میشه به امانت برد ^_^ ازشون خواستم کتابایی که به قلم رهبری هستن رو بهم نشون بدن که گفتن هنوز نیاوردن ولی کتابایی رو که رهبری ازشون تقدیر کردنو دارن. گفتم آره دفعه ی قبل که دختر شینا رو خریدم دس

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 5:55

صفحه بندی